bew200

خود کنترلی یا مدیریت خود :خودکنترلی به این می پردازد که ما یک انتخاب برای چگونگی ابراز احساسهای خودمان داریم و چیزی که مورد تأکید است روش ابراز احساسها می باشد، به شکلی که این روش ابراز بتواند هم جریان تفکر را تسهیل کند و هم از انحراف آن جلوگیری نماید .
مهارتهای اجتماعی :شامل توانایی ما برای مدیریت روابط باخود ودیگران می باشد
خودانگیزی:خودانگیزی زبان سائق پیشرفت می باشد و کوششی درجهت رسیدن به حد مطلوب از فضیلت است. (مظاهری ،1383)
همدلی : همدلی یا شعور اجتماعی عبارتست از درک احساسها و جنبه های مختلف دیگران وبکار گیری یک عامل مناسب و واکنش مورد علاقه برای افرادی که پیرامون ما قرار گرفته اند(مظاهری ، 1383).
ذهنیت فلسفی :
اسمیت (بهرنگی ،1370) معتقد است که ذهنیت فلسفی را توانایی و ویژگیهای ذهن می داند که به تفکر صحیح فرد کمک می کند و او رابا قضاوتهای صحیح عادت می دهد.وی ذهنیت فلسفی را نوعی التزام یا حالت ذاتی و نمایی از رفتار می داند . در جای دیگر( اسمیت ، بهرنگی، 1382 ) اسمیت ، ارزش هر انسان را در نیکو اندیشیدن بیان میدارد. از این رو تفکر و مهارت درست اندیشیدن از جمله مسائل مهمی است که از دیرباز ذهن اندیشمندان را به خود مشغول کرده است .
تفکر :
سبک های تفکر، بیانگر مجموعه ای از تواناییها نیستند بلکه میتوانند تا حدی بیانگر اولویتها باشند. این تمییز ، حائز اهمیت است زیرا توانایی ها و اولویت ها ممکن است با هم مطابقت داشته یا نداشته باشند . شکست ها وموفقیت هایی که به توانایی ها نسبت داده شده، اغلب ناشی از سبکها است.‌(استرنبرگ ،1997 )
1-6-2 تعاریف عملیاتی متغیرها
هوش هیجانی :
در این پژوهش مؤلفه های هوش هیجانی براساس پرسشنامه سریاشرینگ مورد بررسی قرار می گیرد که شامل پنج مؤلفه خودآگاهی ، خودکنترلی ،خود انگیزی ، هوشیاری اجتماعی و مهارتهای اجتماعی میشود و ممکن است بیانگرمجموعه ای از توانایی ها باشد یا نباشد. هوش هیجانی،نمره‌ای است که هر فرد از پاسخگویی به سؤالات پرسشنامه سریاشرینگ (2005) بدست می‌آورد. اگر این نمره در فاصله بین 82 تا 83 باشد فرد دارای هوش هیجانی متوسطی می‌باشد. اگر نمره‌اکتسابی فرد بالاتر از این نمره باشد هوش هیجانی فرد بالاتر از متوسط است و بالعکس(گریفین 2005).
ذهنیت فلسفی:
اسمیت برای ذهن فلسفی 3 بعد و برای هر بعد ، نشانه یا خصوصیت به شرح ( جامعیت ، تعمق ، انعطاف پذیری) قائل شده است. در خصوص ذهنیت فلسفی ، پرسشنامه به صورت محقق ساخته می باشدکه برای ساختن این ابزار با مطالعه مبانی نظری و پیشینه مؤلفه های ذهنیت فلسفی شناسائی شده و بر اساس آن پرسشنامه ای از روش لیکرت که یک مقیاس 5 گزینه ای است همیشه تا هرگز(کاملاً موافق تا کاملاً مخالف ) درجه بندی شده است ،تهیه گردید.سؤالات به نحوی تنظیم گردیده است که میزان ذهنیت فلسفی مدیران و کارکنان در شرکت ایران خودرو دیزل در آنها مورد سنجش قرار می گیرد. پرسشنامه شامل 42 سؤال است که ذهنیت فلسفی افراد را در سه مقیاس جامعیت، تعمق و انعطاف پذیری مورد ارزیابی قرار میدهد .
سبکهای تفکر :
در خصوص سبکهای تفکر ،پرسشنامه سبک های تفکر استرنبرگ – واگنر استفاده شده است . این پرسشنامه که در سال 1991 طراحی شده ، شامل104 سؤال است و13 خرده آزمون(سبک تفکر ) را اندازه گیری می کند. سبک تفکر به شناخت، بازآرائی یا تغییر شناختی اطلاعات بدست آمده از محیط و نمادهای ذخیره شده در حافظه دراز مدت افراد بالاخص وقتی تفکر هدایت شده یا جهت دار است و حل مسئله و خلق ایده های نو را مد نظر دارد، میباشد. هرخرده آزمون شامل 8 سؤال است که یک سبک تفکر را اندازه گیری می کند . از بین سؤالهای این پرسشنامه، 40 سوا لی که 24 سؤال آن مربوط به بعد کارکرد) سبک های قانون گذار،قضاوتگر ،اجرایی (و 16 سؤال آن ، مربوط به دامنه ها ) سبک های برون نگر و درون نگربودند)، انتخاب و بر روی آزمودنی ها اجرا شد. در پرسشنامه سبک تفکر13سبک تفکر وجود دارد که براساس پنج بُعد کارکرد، شکل، سطح، دامنه و گرایش طبقه بندی شده اند.
فصل دوم
ادبیات و پیشینه پژوهش

مقدمه
انسان موجودی است اجتماعی که برای تأمین نیازهای گوناگون خود با محیط پیرامون خویش ارتباط برقرار می‌کند. این ارتباط که حاصل سازگاری اجتماعی و سازگاری درونی مشخص است سازگاری روانی نامیده می‌شود. سازگاری و تعادل‌جویی تقریباً کاری عادی و از ویژگی‌های زندگی روزمره انسان است. گاه موانع و مشکلات یا شرایطی در زندگی آدمی پدید می‌آید که سازگاری و در نتیجه تعادل روانی خود را بر هم می‌زند و شخص دچار تنیدگی و ناراحتی می‌شود. روانشناسان چنین حالتی را احساس استرس یا فشار روانی نامیده‌اند (ریموند کوکرین، 1991، ص 11).
امروزه به اهمیت روانشناختی هیجان تأکید زیادی می شود و این ایده که هیجان سایر توانایی های شناختی را تقویت می کند نه اینکه مانع آنها باشد مورد پذیرش قرار گرفته است . علاوه براین بسیاری از محققان معتقدند که هیجان منبع اولیه انگیزش است، تجربه های هیجانی اطلاعات مهمی درباره محیط و موقعیتها فراهم میکنند که این اطلاعات قضاوتها ، تعمیم ها ، اولویت ها و فعالیتهای شخصی را شکل میدهد (شوآرز ، 1990- شوآرز و کلر, 1983 به نقل از جاوید 1381).
در فرهنگ لغت آکسفورد معنای لغوی هیجان چنین تعریف شده است، "هر تحریک یا اغتشاش در ذهن ، احساس ، عاطفه ، هر حالت ذهنی قدرتمند تهییج شده" دراین تحقیق برای اشاره به یک احساس، فکر ، حالت روان و بیولوژیکی مختص آن و دامنه ای از تمایلات شخصی برای عمل کردن براساس آن بکار می رود (جاوید،1381).
سالوی و همکارانش (1991) چهار جزء اصلی هیجان رابدین طریق شرح داده اند :
جزء بیانی یا حرکتی
جزء ترکیبی
جزء تنظیمی
جزء تشخیصی یا پردازشی
اولین جزء که جزء بیانی یاحرکتی می باشد ، عبارتست از توانایی بیان هیجان از طریق حالات صورت ، حرکات بدن ، تن صدا و محتوای آن . نوزادان مجهز به اعمال بدن صورت بدنیا می آیند که به اعتقاد سالوی منعکس کننده تجربه هیجانی آنهاست مانند بسیاری از جنبه های رشد ، این حالتها و زبانهای در طی زمان متمایز تر شده وتصفیه می شوند .مثلاً بیان اولیه ناراحتی ، بعدها به صورت حالت غم و خشم متمایز می گردد .ترکیب یا جزء دوم ، عبارتست از تشخیص بازشناسی آگاهانه ما از هیجانها با آنچه که اغلب احساس می نامیم. حالتهای احساسی ، نتیجه آگاهی مااز علائمی است که از سیستم اعصاب مرکزی می آید (مثلاً ضربان قلب ، تغییرات عصبی شیمیایی در بدن ما و ...).
تنظیم یا جزء سوم هیجان عبارتست از تنظیم هیجانها ، تمایل به انجام بعضی اعمال به خصوص وجود دارد که نتیجه مستقیم تجربه هیجانها است .
برای مثال خوشحالی ، به وسیله سطح و فعالیت زیاد تعبیر می گردد ، غمگینی منجر به سطح بسیار پایین فعالیت می گردد، ترس منجر به بی حرکتی یا به اصطلاح یخ زدن و سپس فرار از هدف یا فرار ازشخص می گردد و اما با افزایش سن و رشد وپختگی عصبی شناختی ، کودکان بهتر قادر می گردند که هیجانهای خود را تنظیم نمایند و تمایل به عمل طبیعی را که همراه هیجان خاصی وجود دارد را کنترل کنند .
آخرین جزء یا ترکیب هیجان عبارت است از توانایی تشخیص هیجانها در دیگران ، یعنی توانایی تشخیص اینکه دیگری دچار چه حالت هیجانی می باشد، از طریق پردازش حالتهای چهره و بدن ( که شامل حرکات سرو وچشم نیز می گردد) تن صدا و سرعت آن . این توانایی از زمان نوزادی و کودکی رشد می یابد . (سالووی و همکاران ،1991)
شاید بزرگترین دستاورد نوع بشر را برخورداری وی از اندیشه های پیچیده دانست . تفکر ، گستره وسیعی از فعالیتهای ذهنی را در می گیرد . هنگامی که تصمیم می گیریم کالایی از بازار بخریم، برنامه ای برای تعطیلات خود تنظیم کنیم ، درباره یک دوست نگران می شویم و ...در همه این موارد مشغول تفکر هستیم . تفکر عبارت است از توانایی است که اشیا و رویدادها را در غیاب آنها تجسم یا بازنمایی کنیم . برای مثال ، هنگامی که به شیئی اشاره می کنیم که درمقابل چشمانمان نیست،یافعالیتی رادر نظرمی گیریم که در حال حاضر روی نمی دهد ، دراین موارد باید بتوانیم اشیاء و فعالیتها را نزد خود بازنمایی کنیم . هنگام برقراری ارتباط با دیگران نیز ناچار به انتقال این بازنمایی ها به دیگران هستیم (هیلگارد و اتکینسون ، 1983 ، ترجمه براهنی و همکاران ،1370).
آنچه در زندگی اتفاق می افتد ، نه تنها به کمیت خوب فکر کردن بلکه به کیفیت تفکر پیوند می یابد. تحقیقات نشان می دهد آدمی فراتر از آنچه دیگران درباره تفکر وی درک می کنند ، می اندیشد و دقیقاً به همین دلیل بین همسران ، معلمان ، دانش آموزان و کارمندان ، سوء تفاهم ایجاد می شود . درک درست سبکهای تفکر ، مانع بروز چنین سوء تفاهم هایی می شود .
در واقع موجب می گردد که انسان درک بهتری نسبت به خود و اطرافیان پیداکند . اینکه محیط شغلی افراد تا چه اندازه با سبک تفکرشان همسو یا مغایر باشد ، آنها را قادر می سازد تا در اوضاع مختلف کاری ، حضوری قوی تر یا ضعیف تر داشته باشند . سبکهای تفکر تصور آدمی را به آنچه که افراد ترجیح می دهند انجام دهند نزدیک می کند . وقتی که نیمرخ سبکهای تفکر شخص متناسب با محیط او باشد ، پیشرفت خواهد کرد و هنگامی که این تناسب ، درست و کافی نباشد ، فرد متحمل آسیبهایی می شود . رده های مختلف مدیریت و حوزه های گوناگون و متنوع آن سبکهای مختلفی از تفکر را اقتضاء می کند که خود می تواند موجب عملکرد بهتر یا ضعیف تر افراد در مقاطع مختلف شغلی آنها گردد;البته بسته به اینکه سبکهای تفکر شخص تا چه اندازه و چگونه با انتظارات محیط اطرافش تطابق یابد و چه طور محیط خود را ارزیابی کند . سازمانها به برخی از سبکهای تفکر توجه بیشتری نشان می دهند و افرادی را که سبکهای تفکرشان با آنچه که مورد توجه آنهاست همخوان نیست ، جریمه می کنند . در جامعه ، سبکهای تفکر و توانایی های به کرّّات با یکدیگر اشتباه گرفته می شوند و تفاوتهای فردی ناشی از سبکهای تفکر به خطا به توانایی های افراد نسبت داده می شوند. گرچه در بین روانشناسان در خصوص قدرت پیش بینی آزمونهای توانایی ، اتفاق نظر وجود ندارد ولی همگی در این باره متفق القولند که این آزمونها از قدرت پیش بینی لازم برخوردار نیستند . درباره پیش بینی توانایی ها از طریق آزمونها ، این توافق عمومی وجود دارد که توانایی هایی که توسط آزمون پیش بینی می شود 20 درصد تغییر پذیری عملکرد دانش آموزان درمدارس و 10 درصد تغییرپذیری عملکرد شغلی کارکنان را در سازمانها تعیین میکند . باقیمانده این تغییر پذیری عملکرد چه می شود ؟
سبکهای تفکر می تواند یکی از این منابع مهم تغییر پذیری عملکرد شغلی و تحصیلی باشد . شناخت سبکهای تفکر باعث میشود افراد به توانایی های خود پی برند و متناسب با آن شغلی را انتخاب کنند . شناخت سبکهای تفکر همچنین به درک دلایل موفقیت و عدم موفقیت افراد در مشاغل آنها کمک می کنند (استرنبرگ ، 1997 ، اعتمادی اهری و خسروی) .
اگر مؤسسات آموزش عالی بخواهند نگرش ها ، مهارتها و رفتارهای مدیران خود را به منظور افزایش قابلیتها و کارایی آنها برای تأمین نیازهای خویش اصلاح کنند ، لازم است به سبکهای تفکر در سازمان توجه و نسبت به بکارگیری نتایج سنجش سبکهای تفکر مدیران اهتمام ورزند . باید سعی شود فضایی را در مؤسسات بوجود آورد تا مدیران قابلیتهای حرفه ای خود را اعمال کنند و صلاحیتهای کنونی خویش را همسو با آرمانهای این مؤسسات بهبود بخشند .
همه سازمانها برای بقا نیازمند اندیشه های نو و تفکرات تازه اند ، اندیشه های جدید همچون روحی در کالبد سازمان دمیده می شود و آن را از نیستی نجات می دهد . در عصر ما برای بقاء و پیشرفت و حتی حفظ وضع موجود ، باید جریان نوجویی و نوآوری را در سازمانها تداوم بخشید تا از رکود و نابودی آن جلوگیری شود . برای آنکه بتوان در دنیای متلاطم و متغیر امروز به حیات ادامه داد باید به نوآوری و خلاقیت روی آورد و ضمن شناخت تغییرات و تحولات محیط، برای رویارویی با آنها پاسخهای بدیع و تازه تدارک دید و همراه تأثیر پذیری از این تحولات ، برآنها تأثیر نهاد و بدانها شکل دلخواه داد ، بدون شک درسازمانهای آموزشی نقش مدیر بسیار حساس ، مهم و چشمگیر است . اوست که سنگینی مسئولیتها و به چرخش درآوردن نظام مجموعه را به نحو احسن به عهده دارد و موفقیت و شکست دستگاه ، به شایستگی او بستگی دارد (علاقه بند ،1372 ، ص91).
2-2 مبانی نظری پژوهش
2-2-1ذهنیت فلسفی :
اسمیت (بهرنگی ،1370) معتقد است که ذهنیت فلسفی نوعی التزام یا حالت ذاتی ، نمایی از رفتار می باشد .بهرنگی (1382) معتقد است ذهنیت فلسفی ، فراهم ساختن فرصتی در برنامه آماده سازی یک مدیر است تا بتواند ملاحظات متفکرانه قضاوتهای پرورش یافته در دیگران را خوب جلوه دهد ، نه اینکه به مجموعه جوابهایی که برای مسائل ارزش گذاری کنند و نه صرفاً اورا در برابر پیشنهادات ساختگی واکسینه کنند و آنها را مصون دارند بلکه برای اینکه او بتواند به جریانات ارزش گذاری درست و صحیح عادت کرده و کاربرد توانایی و آمادگی اش را در این جریان تقویت نماید . این توانایی و آمادگی را میتوان " ذهنیت فلسفی " نامید و مسأله رشد یا افزایش آن در شکل کلی اش ، مسأله دائمی کمک به افراد برای تفکر است . بنابراین تفکر منطقی و صحیح یک شخص خصوصاً یک مدیر را می توان منوط به داشتن ذهنیت فلسفی او دانست .
مسأله اصلی تربیت ، تفکر می باشد که برای پرورش آن ابزارهایی لازم دارد .در این مقوله این پرسش مطرح می شود که آیا یک مدیر برای بهبود در سبکهای تفکر خود متصف به ذهنیت فلسفی می شود ؟ آیا او به پرداختن به فعالیتهای فلسفی و بهبود قضاوتهای ارزشی نیازخواهد داشت ؟
شرفی (1381) معتقد است درباب کسانی که از ویژگیهای فلسفی برخوردارند مطالب چندانی به رشته تحریر نیامده و از معدود کسانی که به این مهم پرداخته اند ، اسمیت را می توان نام برد .
2-2-1-1تعریف ذهنیت فلسفی
به ‌نظر فیلیپ.جی.اسمیت ، ذهنیت فلسفی نه از پر کردن مغز یا محتوای دروس فلسفی و نه از گرایش‌به یک فلسفه نسبت به فلسفه دیگر ناشی از مجادله‌فلسفی حاصل می‌شود ، بلکه ذهنیت فلسفی برحسب فعالیتی به‌وجود می‌آید که مشخصاً به بهبود داوریهای ارزشی اختصاص یافته باشد.
2-2-1-2 پیشینه ذهنیت فلسفی
بدون شک به جرأت میتوان گفت که فلیب اسمیت تنها کسی بود که توانسته به طور جامع خصوصیات مدیریت اثربخش را در قالب ابعاد ذهنیت فلسفی بیان نماید ، ولی از این مسأله نباید غافل شد که دیگر علمای مدیریت در عصر حاضر نیز تحت عناوین دیگری خصوصیات ذهنیت فلسفی را مورد توجه قرار داده اند . ازجمله کسانی که در مقوله فکر و اندیشه در مدیریت تحت عنوان توانایی های مدیریت اظهارنظر نموده اند می توان از "کسل و سایمون" نام برد . این دو به تشریح توانایی های مدیریت به شاخصهای فکری متعددی اشاره داشته اند . یکی از دسته بندی های معروفی که ازمهارتهای مدیریت وجود دارد ، مربوط به نظر "رابرت کتز" می باشد .
وی مهارتهای مدیریت را به سه دسته مهارتهای ادراکی ، انسانی ، و فنی دسته بندی می کند . او درباره مهارتهای ادراکی که بی ربط باابعاد ذهنیت فلسفی نیست چنین می گوید : " مهارتهای ادراکی مدیران را قادر می سازد تا سازمان را به صورت یک کل و درمحیط ببینند و نیز مدیران را قادر می سازد تا تعامل بین بخشهای مختلف سازمان را دریابند . با استفاده از مهارتهای ادراکی مدیران می توانند پیامدهای هر نوع عملی را تشخیص دهند ، همچنین مدیران اثربخش می توانند با استفاده از مهارتهای ادراکی جهت برآورده ساختن نیازهای کل سازمان تصمیمات خود را اتخاذ کنند .
2-2-1-3 چگونگی ایجاد ذهنیت فلسفی در مدیران
دوام و بقای هر سیستم در وهله اول در گرو مدیریت و نحوه اداره کردن آنهاست و برای اینکه مدیران بتوانند کارکنان را به شکل صحیح اداره و رهبری کنند، می بایست با زبان مدیریت و مبانی و اصول آن جهت رسیدن به اهداف ، مسلط باشند .
بسیاری از مدیران براین باورند که تسلط بر وظایف مدیریت برای موفقیت یک مدیر کافی است ، در حالی که دانشمندان و محققان علم تعلیم و تربیت براین باورند که بدون داشتن ذهنیت فلسفی ، رهبری موفقیت آمیز نخواهد بود . به عبارتی دیگر لازمه بکارگیری وظایف مدیریت همانا ، داشتن ذهنیت فلسفی است .
2-2-1-4 ذهنیت فلسفی و اندیشه صاحب نظران مدیریت
1- ابعاد نظریه و مدل ذهنیت فلسفی از نظر فلیب اسمیت
فلیب اسمیت ، ذهنیت فلسفی را به سه بعد تقسیم نموده است که عبارت از :
جامعیت
تعمق یا ژرفا
قابلیت انعطاف
جامعیت
1-مشاهده و نگریستن به موارد بخصوص در ارتباط با زمینه وسیع
2-ارتباط دادن مسائل آنی و کوتاه مدت به اهداف دراز مدت
3-بکار بستن قوه تعمیم
4- شکیبایی در تفکرات و جنبه های نظری
تعمق یا ژرفا
1-زیر سؤال بردن اموری که بر همگان امری بدیهی و مسلم بشمار می آید .
2-کشف امور اساسی وبیان آنها در هر موقعیت
3-توجه داشتن به اشارات و کاربرد حساسیت برای اموری که دارای معانی ضمنی و رابطه ای هستند.
4-قضاوت و حکم به روش استنتاجی و قیاسی
قابلیت انعطاف
1-رها شدن از جمود روانشناختی


2-ارزشیابی افکار و نظرات بدون توجه به منبع آنها
3-مشاهده مسائل یا جهات متعدد و ایجاد جانشین هایی برای فرضیه ها ، جنبه های مورد نظر ، انتظارات و غیره
4-پذیرفتن نظریه ها و یا قضاوتهای موقتی و شرطی و اخذ تصمیم در مواقع مبهم
شرح و توصیف ابعاد سه گانه ذهنیت فلسفی از دیدگاه فلیب اسمیت :
1- مشاهده و نگریستن به موارد بخصوص در ارتباط با زمینه وسیع :
فردی که دارای ذهنیت فلسفی یا تفکر فلسفی است معمولاً به تصویر بزرگ توجه دارد (برت نانوس). او زمینه ادراکات خودرا توسعه می دهد وتوجه خود را محدود به امر معین نمی سازد ، یعنی ارتباط امر خاصی را که تا کنون در مقابل او قرار دارد با سایر امور درک می کند. به عنوان مثال: مدیرانی که اطلاعات آنها محدود به مطالعه از روش خاصی از دانسته هایشان است ، اغلب دقت خود را متوجه مشکل خاصی که در زمان حاضر با آن روبرو هستند ، می نمایند . چون پایه و اساس و یا طریق معینی که به عنوان الگوی درست باشد ، را نمی دانند . مدیری که به هنگام غیبت یا تأخیر کارکنانش با آنان برخورد تندی می کند و درصدد شناسایی علل و عوامل مؤثر درایجاد این معضل نیست، او نیز واکنش صحیحی را در قبال همکارانش نشان نداده است .
براساس این اصل ، مدیری موفق عمل میکند که در برخورد با هر پدیده و وضعیت ویا مشکلی به دنبال شناخت عوامل مؤثر در ایجاد آن وضعیت و درواقع در جستجوی عوامل مرتبط با آن باشد (نانوس،ازگلی،فرهی،1377).
2-ارتباط دادن مسائل آنی و کوتاه مدت به اهداف دراز مدت :
ارتباط با مسائل روزانه به هدفهای دور، مستلزم بکار انداختن عقل ، تسلط بر عواطف و احساسات و مقاومت در مقابل فشار ، امری ضروری است . یعنی شخص نبایدخود را تسلیم مسأله روز کند ، بلکه با کمک عقل خود و کنترل عواطف خویش در مقابل آن مقاوم باشد . در این صورت تصمیماتی که برای حل مسأله روزانه خود اخذ میکند باتوجه به هدفهای ثابت و دور ، به مرحله اجرا در می آیند (شریعتمداری ،نقل ازخورشیدی و همکاران ،1377، ص 39) .
به هر حال تفکر درباره این مطالب صرفاً براساس مقدار زمان و فضائی که در بر می گیرد ، خطا است ، به دشواری می توان گفت چون شخصی مسأله ای آنی را براساس یک برنامه ده ساله می بیند، دارای ذهنیت فلسفی بیشتری ، از کسی است که آن را در یک برنامه پنج ساله ملاحظه می کند .
درواقع کلیّت چون می تواند کاملاً به صورت انتزاعی یا آرمانی در آید ، ممکن است بدون مکان و زمان باشد . از هدفی دراز مدت و آرمانی بطور جدی انتظار تحقق نرود ولی وجود آن می تواند به عنوان راهنمایی نسبتاً ثابت در دوره ای طولانی از زمان مفید باشد (بهرنگی ، 1382) .
3- بکار بستن قوه تعمیم :
دراین اصل بررسی چند موقعیت مشابه و کشف علل و عوامل مؤثر در بوجود آمدن آن موقعیتها وسپس ارائه نظر کلی درباره موقعیت مورد نظر مورد توجه قرار میگیرد . به عنوان مثال : مدیری که در برخورد بایکی از کارمندان تند خو که در برخی از موارد با تأخیر به سرکار می آید، به دنبال بررسی علل و عوامل این رفتار می باشد و پس از انجام بررسی های لازم به این نتیجه می رسد که او به دلیل مسائل و مشکلات خانوادگی مجبور به تأخیر شده و رفتار او غیر عادی و ناخواسته بوده است .بنابراین هرزمانی که کارمندش را دراین وضعیت مشاهده می کند ، می داند که رفتاری مناسب با موفقیت روانی او توأم با دلجویی و به دور از پرخاشگری داشته باشد .
4- شکیبایی در تفکرات و جنبه های نظری
چهارمین نشانه تفکر جامع ، توجه داشتن به تفکرات و شکیبایی در تفکر عمیق نظری در زمانی داده می شود که فرد سعی دارد ، جنبه های کلی امری را درک کرده ، به هدفهای دراز مدت توجه نموده و تعمیم های فرضیه استنتاجی را خلق نماید .
اما از آنجایی که شکیبایی ممکن است درموقعیت هایی نشان داده شود که سه نشانه نخست جامعیت، آشکار نیست ، باید آن را بعنوان نشانه اضافی فهرست کرد تا تمیزی برای همتاهای غیر فلسفی آن باشد .
ما اغلب با افرادی که خود را عاقل جلوه می دهند ، مواجه شده ایم . این افراد همواره بر حقایق تأکید بیشتری دارند . البته تأکید برحقایق درهرموقعیتی پیشنهاد مطمئنی است با این وجود تا آن زمان که حقایق موجود مورد آزمایش قرار نگیرند و حقایق جدید را پیشنهاد نکنند ، تأکید بر حقایق، تأکید چندان مفیدی نیست . برای تحقق این موضوع نوعی شکیبایی برای تفکرات عمیق تر مورد نیاز است تا به سازماندهی بپردازد . ذهن فلسفی از چنین شکیبایی برخوردار است که قادر است در برابر فشارهایی که آنها را به سوی گردآوری حقایق می کشاند ، مقاومت کند.(نانوس،ازگلی،فرهی،1377)
تعمق یا ژرفا
1- مورد سؤال بردن اموری که بر همگان امری بدیهی و مسلم بشمار می آید .
فردی که دارای تفکر فلسفی است ، در مقابل امر واضح مقاومت می کند و آنچه که دیگران مورد سؤال قرار نمی دهند را پرسش می کند و از این راه غباری را که تمایلات شخصی و تعصب های جاهلانه بر چهره حقایق افشانده اند، پاک می کند . برای اینکه فرد فرض یا عقیده ای را مورد تردید قرار دهد ، باید از نقطه ای شروع کند، زیرا تعصب های جاهلانه به این سادگی کنار نمی روند .
مدیری که خود ، افکار و عقاید کارکنان را بدون چون و چرا می پذیرد و علاقه دارد که شاگردان نیزنظرات او را بدون تردید مورد قبول قرار دهند ، حق سؤال کردن را نیز از کارکنان سلب می کند ، باید متوجه باشد که از اجرای وظیفه تربیتی خود عاجز و ناتوان است .چنین مدیری هرگز نمی تواند روح علمی یا تفکر فلسفی را که هدف عمده تعلیم و تربیت است ، در کارکنان خودایجاد کند (شریعتمداری نقل از خورشیدی و همکاران،1377، ص 42)
2-کشف امور اساسی و بیان آنها در موقعیت
فردی که دارای ذهن فلسفی است ، علاوه بر آنکه در مقابل امور مختلف حالت استفهام و تردید به خود میگیرد ، در هرموقعیتی می کوشد تا نکات اساسی و تصورات عمده و مؤثر در حل مسائل را در کند . برای همین منظور طرح سؤالاتی که بهتر بتواند این نکات اساسی راروشن و ظاهر سازد، لازم به نظر می رسد .معمولاً افراد در اجرای کارهای روزمره زندگی ، چه مربوط به حرفه و چه مسائل شخصی ، طرق معین و معمولی را پیش می گیرند و در برخورد با موفقیتهای مختلف از این طریق استفاده میکنند . بدون اینکه در هر موقعیت توجه به نکات و عناصر عمده داشته باشند .
جای تردید که در بعضی از موارد اتخاذ این طریق مفید است و مسائل موجود در موقعیت خاص را حل می کند . ولی اگر موقعیتی پیش آید که روشهای معمولی بکار نیاید ، افراد از حل مسائل عاجز می مانند زیرا توجه آنها همیشه به روشهای معین بوده و کمتر درباره جنبه های اساسی هر موقعیت به تفکر و تعمق می پردازند .
روی همین اصل ، این گونه در برخورد باموقعیت تازه ای که روشهای معمولی برای حل مسائل مربوط به بیان موقعیت مفید نباشد، دچار مشکل می شوند و ممکن است اقدام به کارهای غیر عقلانی کنند .
3-توجه داشتن به اشارات و کاربرد حساسیت برای اموری که دارای معانی ضمنی ورابطه ای هستند . هنگامی که مبانی یک موقعیت درک شده ، شخص دارای ذهن فلسفی شوق بسیار برای کشف اصول اساسی آن مبانی را نشان میدهد . وی به دوباره تربیت دادن ، این طرف و آن طرف ، بالاو پایین بردن، سبک و سنگین کردن معانی تلویحی آن می پردازد.دراین مرحله باروری مهمتر از صحت است چرا که صحت را میتوان با عملیات منظم تر دیگرانسان یا ماشین آزمود .
عبارت( این بدیهی یا خود آشکاراست) همیشه چیزی محذوف از عبارت (این برای من بدیهی یا خود آشکاراست) دارد. قضایای اقلیدسی برای اغلب ما به فوریت بدیهی نیستند . اما تازمانی که فهم نشوند نمی توان گفت که اثبات می شوند . نکته ، کشف این حقیقت است و اثبات یک قضیه "آشکار ساختن " این کشف است . به هر حال قبل از آنکه احتمال داشته باشد کشفی صورت گیرد ، باید برآن شکی بوجود آید .
درست در همین جاست که سومین نشانه تعمق به نمایش در می آید . فرد دارای ذهن فلسفی در حدس صحیح دلالتهای ضمنی و پنهانی چالاک است . این حدسها ، وقتی به فرض در می آیند ، میتوان اثبات شوند ولی بدون آنها ، معنای تلویحی پنهان می ماند . (نانوس،ازگلی،فرهی،1377).
4-قضاوت و حکم به روش استنتاجی و قیاسی
این نشانه تعمق به مانند چهارمین نشانه جامعیت به معنای رسمیت نقش نظریه در همه امور حتی عملی ترین امور است . شاید یکی از معمول ترین اشتباهات زمان ما، تأکید بیش از حد برجنبه های عملی ، منفک از نظر است . به احتمال زیاد متأسفانه این اشتباه توسط نوعی عمل گرایی تقویت شده که درست درک نمی شود.
وقتی فرد از تعمق بمانند (یعنی حرکت به طور فرضیه استنتاجی در ژرفای اطلاعات خام تجربی ، حسی ، مشهود) کوتاهی می ورزد ، انتظارات او مبتنی بر شرطی شدن استقرائی رواشناختی اجتماعی است . ضرورتاً چنین انتظاراتی پاسخ های شرطی شده ای هستند .مثال: سگ پاولوف بعد از طی دوره شرطی شدن با شنیدن زنگ ، انتظار غذا داشت . حال فردی که دارای ذهن فلسفی به اصطلاح"عدسی" خود به آزمایش می پردازد و بوسیله سؤالهای عمیق خود درباره وقایع ، این جریان شرطی شدن را به مداراتی کوتاه در می آورد .
اوتلاش میکند تا به حالت فرضیه استنتاجی و ارائه توضیحات به فرضیه ها یا نظریه ها به سؤالات خود پاسخ دهد . انتظارات او مبتنی بر معانی تلویحی محسوس نظریه او بوده که البته در پرتو تجربه آینده به مورد آزمون و تغییر در می آید .
فرد دارای ذهن فلسفی گرایش به تخطی از بعضی از تعمیم های روانشناختی درباره رفتار افراد و گروهها با توجه به تعصب جاهلانه و جانبداری کسب شده دارد . او همچنین با استفاده از تفکر ، آنچه را که بصورت جریان شرطی شده معمولی یا "طبیعی " پذیرفته شده کنار گذارد، یا بهم میریزد. اگر کسی آماده به مباحث ناشی از تمثیل مدار بر روی مدار است و اینکه واقعاً ممکن نیست ، از جریان شرطی شدن ریخت و اینکه ذهنیت فلسفی صرفاً شرطی شدن در یک مدار بالاتر است ، خود میتواند نشانگر این باشد که ما تا آنجا که برای انسان ممکن باشد تا به ساخت مباحثه یا توضیحی بپردازد، راضی هستیم . (نانوس،ازگلی،فرهی،1377).
قابلیت انعطاف
1-رها شدن از جمود روانشناختی
نمایش جمود روانشناختی به نظر در سه موقعیت روی می دهد . نخست شرایط تازه که تازگی آن به قدری باشد که تجارب گذشته به فرد آمادگی لازم برای واکنش او به طریقی مناسب با موقعیت جدید را فراهم نکند ، اگر ما ناگهان خود را در موقعیت حواریون در قایق که حضرت عیسی برروی آب راه می رفت ، می یافتیم احتمالاً مانند آنان با جمود روانشناختی رفتار می کردیم .
دومین موقعیت که غالباً نشانگر جمود روانی است توسط تعدادی تجارب مشابه حاصل میشود وقتی تجربه ای به ظاهر مشابه ولی اصولاً متفاوت با تجربه قبلی بوجود می آید ، رفتاری که مناسب تجربه های قبلی است بدون توجه به تفاوتهای تجربه جدید بروز می دهد .
این ردیف تجارب اثر شرطی دارد و زمینه ای روانشناختی بوجود می آورد که دریافت فرد را از دریافت تفاوتهای تجربه جدید نسبت به تجربه های مشابه قبل باز می دارد .
سومین نوع جمودروانشناختی درموقعیتی نشان داده می شودکه فشارهای هیجانی فوق العاده رادربر دارد .شخصی که دریک ساختمان در حال سوختن است و به دام افتاده و یا سربازی که از خستگی جنگ عذاب میکشد و یا مدیری که تحت فشارهای بسیارزیاد بدلیل شدت هیجان ، گرایش به آن دارد که درک صحیح خود را از دست بدهد و یا فردی که جداً در حال افتادن یا غرق شدن است ممکن است بیهوده به هر خس و خاشاکی متشبث شود . افراد دارای ذهن فلسفی حداقل به کسانی دیگر، معمولاً در موقعیتهای تازه و ندیده کمتر رفتار نامناسب ازخود بروز می دهند زیرا ملاحظات کلی با یک موقعیت خاص همواره مورد سؤال است . به این صورت که آنان خود را دریک موقعیت خاص درگیر نمی سازند تا آنها را از دیدن مسائل در ارتباط با یک کل وسیع دور سازد .ازسویی آنها (افراد دارای ذهن فلسفی ) آنقدر آغشته به ملاحظات بیرونی (دیدن مسائل در ارتباط با یک کل وسیع) نمی شوند که توانایی آنان در آن موقعیت محدود شود . این همان فردی است که به طور مداوم تجربه ، معانی وانتظاراتش را تجدید ساخت میکند و کسی است که همیشه دارای روح جوان است. اوکودکانه عمل نمیکند ، بلکه او مثل کودک دارای ذهنی آنقدر ثابت نیست که تفکرش جزء باشد .
2-ارزشیابی افکار و نظرات بدون توجه به منبع آنها
حداقل چهارمورد وجود دارد که بر ذهن انسان درایجاد افکارو نظریات اثر می گذارد . این موارد عبارتند از:
الف) زمینه های فردی
ب) شرایط اجتماعی روانشناختی
ج) عقاید و نظریات همجوار یا هم دسته
د) سیستم منطقی یا فلسفی
فرد در قضاوت از یک فکر یا نظر تک تک یا همه این موارد را مورد استفاده قرار میدهد . یک مدیر که با افراد بانفوذ منطقه خود آشنایی دارد ، اغلب در صدد گروهبندی یا نامگذاری آنها بر می آید .به عنوان مثال فرد( الف) اهل اتحادیه است ، فرد( ب) یک سوسیالیست است ، فرد( ج) ازمقامات دست اول است. مدیر مذکور اعتقاد دارد که میداند آنها جزو کدام گروه هستند و در نتیجه چگونه باید با آنان رفتارکند.وقتی عقیده یا پیشنهادی عرضه می شود او احتمالاً قبل از هرچیز می پرسد این پیشنهاد از آن کیست؟ سپس براساس ارزشیابی قبلیش از منبع ، آن را ارزیابی می کند . وی چنین دلیل می آورد این پیشنهاد یک سوسیالیست است . بنابراین ، از یک سوسیالیست انتظار پیشنهادی غیر از این را نداریم .
افکار یا نظریات بسیاری (کاملاًجدا از اشخاصی که آنها را پیشرفت می دهند ) براساس (شریک جرم)با افکار و نظریات دیگر هم گروه شده و مردود می شوند . افکار یا نظریات اصلی ، روانشناختی و قابل دسته بندی و انتقالند تامنطقی ، به عبارت دیگر ارزش هر نظر یا فکری لزوماً به ارزش افکار یا نظریات موجود برآن دسته مربوط نمی شود .
ثانیاً به همان اندازه که تمایل هیجانی به منبعی ممکن است مطلوب باشد، به همان اندازه هم ممکن است این تمایل نامطلوب باشد . درواقع ممکن است ، تغییر جانبداری به نفع منبع مذکور تا حدی هم دشوارتر باشد. (نانوس،ازگلی،فرهی،1377).
وقتی کسی به کسی تمایل نامطلوب احساس میکند ، ذهن او نسبت به آن فرد حداقل در حالتی فعال و انتقادی قرار میگیرد . ولی در موقعیتی که کسی تمایل مطلوبی بر فرد دیگر دارد ، وی متمایل است تا بدون چون وچرا افکار و نظریات وی را حتی بدون آگاهی از آن بپذیرد.
سوم اینکه وقتی ما برای صرفه جویی فرضیه های غیر لازم را کنار میگذاریم ، باید مواظب باشیم تا آنقدر فرضیه باقی بگذاریم که برای همه پدیده های مشاهده شده پاسخ یا توضیحی داشته باشیم . این حالت همانند تیغ دولبه تراشی است که باید با قدری ظرافت بکار رود . اما اگر فکر یا نظری را از منبع آن جدا می سازیم ، باید آنقدر کامل نبریم که آن فکریا نظر در انزوای بی معنایی از منبع رها سازیم و توجه به منبع ممکن است درکمک به ما برای فهم معنا یا قصد آن فکر یا نظر بی اندازه با ارزش باشد .
3-مشاهده مسائل یا جهات متعدد و ایجاد جانشین هایی برای فرضیه ها ، جنبه های موردنظر، انتظارات و غیره
ممکن است تمایل به سوی فکرکردن دومقوله ای برای رشد خود آگاهی یا رشد خود ، یک همبستگی طبیعی باشد . به احتمال قوی یکی از نخستین فرقهایی که کودک تمیز میدهد ، تقسیم بین خود و دنیای باقی است . هر چیزی نخست بین" من" و"غیر من"و سپس بین" مال من" و "مال غیرمن " تقسیم می شود . جهان ممکن است به "مواردی که اعتقاد دارم " و " مواردی که اعتقاد ندارم " تقسیم شود . وقتی که فردی پیشنهاد میکند که ما باید به هر دو طرف مسأله توجه کنیم احتمالاً بدان معنا است که او خطی را بین جنبه مورد نظر خود و جهانی کشیده است که ازهمه جنبه های مورد نظر ، به جز یک جنبه ، با آن فرق دارد . در واقع این طریق تفکر به هیچ وجه غیرمنطقی نیست .اصل نفی وسط بعنوان یکی از سه قانون تفکر ازمدتها پیش شناخته شده است . بین متناقضات حقیقی هیچ زمینه وسطی وجود ندارد . مشکل از کوتاهی ما نسبت به شناخت این موضوع بوجود می آید که یک وجه تناقضی ممکن است با تعدادی متضادهای کاملاً تفکیک یافته جز یکی ترکیب شده باشد .آنگاه به غلط به مواردی از این تضادها بعنوان یک تضاد کامل با طرف دیگر دو مقولگی مزبور فکر شود . این روش کار غیرمنطقی را اغلب تفکر " سیاه وسفید " می نامند . متضاد صحیح سیاه "غیر سفید" است ، "سفید" صرفاً یکی از موارد متناقضهای درون موارد مجزای "غیر سیاه" است .
فرد دارای ذهن فلسفی فرق میان متضادها و متناقضها است و او نیز تشخیص می دهد که اصل نفی وسط بعنوان یک آرمان بدان نیاز دارد که امکانات بطور دقیق در سیستمی جامع و منفک از متضادها تنظیم می شود . بنابراین او در تفکر خویش تلاش می کند برای نزدیک شدن به این آرمان تعداد زیادی فرضیه ، جنبه های مورد نظر، توضیحات و غیره را تنظیم و مورد ملاحظه قرار دهد.
4-پذیرفتن نظریه ها و یا قضاوتهای موقتی و شرطی و اخذ تصمیم در مواقع مبهم
از زمان بسیار قدیم آرزوی همیشگی دانشمندان و فلاسفه دانستن موثق و مطمئن بوده است .از سوی دیگر ، ترس از نادانسته و هیجانی همیشگی نشانه فردی روان رنجوراست ( فردی که ممکن است واقعاً تا حد مرگ نگران شود ) . بسیار شنیده ایم که کسی بگوید (اگر فقط می توانستم مطمئن باشم که چه نتیجه ای بدست خواهد آمد ، آنگاه می توانستم نگرانی درباره آن را از خود دور کنم .این ندانستن است که فکرمرا به خود مشغول ساخته است ).
ما باید بین کنجکاوی عقلانی و اضطراب هیجانی برای پیشگویی ، تفاوت قائل شویم; اولی از عشق به آزادی و تمایل به کاربرد وتوسعه هوشمندانه از آزادی است و دومی ترس از آزادی و تمایل به شانه خالی کردن و واگذار کردن مسئولیت اتخاذ تصمیم به دیگری بر می خیزد .
افراد دارای ذهن فلسفی دارای شکیبایی برای امور موقتی است او تشخیص می دهد که فقط آن امر موقتی قابل دفاع در نوع جهان ،آزادی است که عزیز می دارد . او مایل است در موقعیتی مبهم دست به اقدام زند.او با این تشخیص مایل است دست به کار شود زیرا برتراند راسل می گوید: شاید کار عمده ای که فلسفه می تواند در عصر ما برای کسانی که فلسفه می خوانند انجام دهد ، آموزش چگونه زندگی کردن بدون یقین و در عین حال بدون تردید است. (بهرنگی ،1383)
2-ابعاد نظریه و مدل ذهنیت فلسفی از نظر هریگل ، اسلوکوم و وودمن :
در دسته بندی که هریگل ، اسلوکوم و وودمن ارائه نموده اند ، ابعاد مختلفی ازمهارتها ، عنوان شده است که مستقیماً به موضوع فکر ، ذهن و اندیشه مربوط می شود . یکی از این ابعاد ، مفهوم پردازی به معنای توانایی ادغام اطلاعات از منابع مختلف جهت استفاده در شرایط و زمینه های مختلف و نیز برای ایجاد موضوعات جدید است . در حقیقت افرادی که دارای این توانایی هستند بدنبال پاسخ به سؤالاتی ازقبیل چرایی، چه کسی، چه چیزی ، چه زمانی ، کجایی و چگونگی هستند (بهرنگی ، 1382).
خلاقیت نیز از ابعادی است که پیرامون ذهن مطرح شده است . به موجب این توانایی ، مدیران میبایست برای حل مشکل دست به نوآوری و ایجاد شرایط یا راهکارهای جدید بزنند .
ریسک پذیری نیز از دیگر موضوعاتی است که در مبحث فکر مطرح است و آن به معنای تمایل فرد بهره گیری از فرصتهای منطقی از طریق شناخت و سرمایه گذاری بر روی فرصتها ، ضمن درک پیامدهای سوء است .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *